
جعبهی خلاقانهی درخشان، همون چیزی بود که خونه بهش نیاز داشت… یه انفجار کنترلشده از تخیل.
هر قطعه توی این جعبه، یه صدای کوچیک داره: «من میتونم درِ یه فروشگاه آبنبات باشم!» یا «من یه دُم برای دایناسور نئونزدهام!»
هیچچیز قطعی نیست، و دقیقاً همین ماجرا رو قشنگ میکنه.


و وقتی روز تموم میشه، کف خونهت پره از چیزهایی که اسم ندارن، اما لبخند میارن.
مثل ماشین پرندهی فسفری، سگ سهچرخ، یا یه آفتابگردون سخنگو.
چون توی این جعبه، هیچ چیزی عجیب نیست — فقط جدیده.

