هیچکس نفهمید اون شب چی شد. فقط میگن یه بچه توی جایگاه آخر، یه نخ نامرئی رو کشید عقب… و ولش کرد. دیگاترون مثل شبح پرتاب شد وسط پیست، از روی رمپ پرید، و مستقیم خورد به دیوار خاکی. وقتی دود نشست، هنوز چرخاش میچرخیدن. حتی قهرمان اصلی اون شب هم بلند نشد.
اما قدرتش فقط توی حرکت نبود؛ توی تأثیری بود که میذاشت. هر کی میدیدش، دلش میخواست یه بار خودش پشت اون غول قرمز سیاه بشینه. باهاش مسابقه بده، سقوط کنه، دوباره بلند شه. دیگاترون فقط یه ماشین نبود، یه دعوتنامه به هرجومرجِ قهرمانانه بود.


و از اون شب به بعد، هرکس دیگاترون رو میساخت، میدونست این فقط یه لگو نیست. این یه موجود زندهست. بیصدا، اما وحشی. کوچیک، اما بیرحم. ساختهشده برای آخرین لحظهها… همون لحظههایی که قهرمانای واقعی از دلش بیرون میان. 🛻🔥

